یا حکایت آن چه این روزها، در این پشت میگذرد...
امشب خسته ام از کندن کوهی
که برای کندنش،
خیال خام رسیدن به هیچ شیرینی نبود…
و شاید روزی،
نیامدنت نه به دلیل حضور آنها…
که به دلیل نبود من باشد
من هم ایمان دارم
به باران،
به شب بو،
به شبنم،
و به نور…
و به ابری که می بارد بر شب بو،
برای شبنمی به قیمت نور!

چه ناجوانمردانه از عمق "گذشته" به "حال" حمله می بری…
تویی که می دانی در حمله از گذشته بسیار آسیب پذیرتر از حمله از پشتم…!
آدمی تلاش می کند…
تا به آنچه که می خواهد برسد٬
و اگر خوب تلاش کند آن را به دست می آورد…
آنگاه تلاش می کند…
تا آنچه که می خواهد٬ به خاطره تبدیل نشود؛
اما از تلاش کردن خسته می شود و آن را از دست می دهد…
آنگاه تلاش می کند…
تا خاطره ی آنچه را که می خواست٬ فراموش کند…
و اگر خسته شد…
خسته شده است فقط…
باز هم تلاش می کند…
نگاهت می کنم… پوست تنت را با نگاهم لمس می کنم و می بوسم… آرام آرام تا چشمانت پیش می روم و نگاهم را در چشمانت فرو می کنم… هزاران بار سعی می کنم تا به انتهای چشمانت برسم… می بینی عزیزم؟ چشمانم خیس عرق شده اند…! اما نباید دست بکشم… باید تا آخرش بروم و این لذت را به انتها برسانم… هزاران بار دیگر سعی می کنم و هزاران بار دیگر نمی توانم و چشمانم خیس تر می شود… نمی خواهم به به پایان این عشق بازی عجیب برسم اما خیسی جلوی چشمانم را می گیرد و گلویم به هق هق می افتد و چشمانم ارضا می شوند…
—
حال عزیز دلم، هر آنقدر که می خواهی از هم خوابگی با من فرار کن… برای گرفتن لذت عشق بازی از من باید از دیدرس من خارج شوی!
زیبایی لبها فقط به هنگام لبخند دیوانه کننده می شود، و تو نشسته بودی کنار من و چندین دقیقه مدام لبخند می زدی! نمی دانستم چطور نگاهت کنم، چشمانم طاقتش را نداشت… و تو خیسی چشمانم را دیدی! اما مگر می شد از آنهمه زیبایی گذشت؟ چند لحظه نگاهت می کردم و باز رویم را بر می گرداندم تا با بغضم سر و کله بزنم!
با خود فکر می کردم که چطور باید این زیبایی را بوسید و فکرم به هیچ جا نمی رسید! تو همچنان لبخند می زدی و من همچنان با بغضم درگیر بودم… دیگر به هیچ چیز نمی توانستم فکر کنم! لبهایم را روی لبهایت گذاشتم و بوسه را به تو سپردم… تو خودت همه راه را رفتی و لذت بخش ترین بوسه ممکن را به من هدیه کردی…!
راستی عزیز من، فکر می کنی چند بار دیگر می توانی آنطور کودکانه مرا ببوسی؟
یعنی اگر قرار باشد من درد زیادی را تحمل کنم و برای فرار از این درد، به خاطرات با تو بودن پناه ببرم، من و تو آنقدر با هم بوده ایم که خاطراتش بتواند آن درد را از یاد من ببرد؟