دلدرد...
برای دیدنت این همه سختی باید کشید به کنار…
آخر عزیز من… با این دلدردی که ماهی هفت روز می گیری چه کنم؟!
یا حکایت آن چه این روزها، در این پشت میگذرد...
برای دیدنت این همه سختی باید کشید به کنار…
آخر عزیز من… با این دلدردی که ماهی هفت روز می گیری چه کنم؟!
گفتم خودت باش تا من خودت را دوست داشته باشم! نگفتم چیزی باش که من می خواهم… گفتم خودت باش…! گفتم من خودت را دوست دارم… ولی تو نسبت به خودت تردید داری!
تا زمانی که باور نکردی خودت را دوست دارم به سراغم نیا! چون جز خودت هیچ چیز نداری که دوستش داشته باشم! هیچ چیز! تردیدت را که گذاشتی کنار و خودت شدی، باز دوستت خواهم داشت… من همیشه عاشق توام! عاشق خودت!
کسی پیدا شده که چهره اش آشناست… اسمش دوست قدیمی است… یک بیل هم دارد!
بیکار که می شود بیلش را بر می دارد و به سراغ خاطرات مدفون شدۀ من می رود… نمی دانم چه اصراری دارد تمام زحماتی را که برای دفن کردن اینها کشیده ام به یک باره هدر دهد!
- اینها را گفتم که اگر روزی کسی آمد و خود را دوست قدیمی معرفی کرد، مواظب بیلش باشید!
هنوز همان پسر بچۀ 8 ساله ام که آرزو داشت وقتی بزرگ شد، خلبان شود…
و نمی دانست رویاهایش چه کودکانه اند…
و نمی فهمید که روزی بزرگ خواهد شد و رویاهایش کودکانه خواهند ماند…!
هنوز همان پسر بچه ام… و تو رویای کودکانه ام…
من هیچ چیز از آینده نمی دانم عزیزم… با من بازی می کنی؟!
شب که می شد، آخرین سیگارش را می کشید و راه می افتاد…! اگر کسی می پرسید کجا می روی، زیر لب کلمه “خانه” را زمزمه می کرد… کلمه ای که آنقدر برایش غریبه شده بود که جرات بلندتر گفتنش را نداشت!
از خانه ای که سالها در آن زندگی کرده بود، چیزی نمانده بود جز همین برگشتنهای آخر شب! چند نفر دیگر هم با او زندگی می کردند که اگر می پرسیدی با کی زندگی می کنی، جوابشان زمزمه ای بود شبیه کلمه خانواده… شبیه پدر، شبیه مادر، شبیه برادر، شبیه خواهر…
خانه مال آنها بود… او فقط صاحب برگشتن به آنجا بود… و حتی کسی منتظر این برگشتن نمی ماند… در مسیر برگشتن هر چقدر که می خواست می توانست احساس رفتن به خانه داشته باشد…. می توانست به جایی فکر کند که کسی منتظر اوست… به جایی که شاید کسی چیزی برایش نگه داشته است که شبها گرسنه نماند… کسی که وقتی رسید آنجا باشد تا بشود سلام کرد و جوابی شنید…
مدت ها بود در همین زمزمه زندگی می کرد… هم خانه اش هم زمزمه ای بیش نبود… و می ترسید از روزی که شاید کسی اسمش را می پرسید و چیزی نمی شنید جز زمزمه ای شبیه یک اسم!
شهر شلوغ پر از خیابانهای ورود ممنوع شده! پیاده ها وحشت ورود به خیابان های ورود ممنوع شهر رو ندارند…!
از خیابان های ورود ممنوع که بگذری، هیچ بن بستی جلوی ادامه راهت را نمی گیرد! ورود ممنوع ها که بن بست ندارند!
فندکت را به من نزدیک می کنی و آتشم می زنی!
مرا که به لبهایت نزدیک می کنی، تمام سعی ام را می کنم که بهترین سیگارت باشم!
یک پک بیشتر نمی کشی…
و من حیران می مانم که چرا تا آخر نمی کشی؟!