قوانین وبلاگ نویسی

1- هیچ کس وبلاگ شما رو به خاطر مطالب جالبی که نوشته اید نمی خواند.

2- اگه ترافیک وبلاگتون پایینه به این دلیله که تازگیا برای کسی کامنت نذاشتین.

3- تنها کسی که از خواندن مطالب شما لذت می برد، خودتان هستید.

4- تنها کسی حداقل یکی از پستهای شما را به طور کامل خوانده است، خودتان هستید.

5- اگه تعداد کامنتهای شما زیاد شده به این دلیله که عدۀ زیادی آپ کرده اند و منتظرند تا پست جدیدشان خوانده شود.

6- اگه مدتیه که از شخص خاصی کامنت نداشته اید، به این دلیله اون شخص مدت زیادیه که آپ نکرده.

7- شما نباید به دنبال نوشتن مطالب جالب در وبلاگتان باشید، بلکه بیشتر به نوشتن کامنتهای جالب برای دیگران فکر کنید.

نتیجه: وبلاگ نویسی، زیر مجموعۀ کامنت نویسی است.

پ.ن: من دچار افسردگی وبلاگی شده ام. امیدوارم درک کرده باشین.

origami

حتما تا به حال شده که با کاغذ، هواپیما یا کشتی درست کنین. اینها اشکال ساده ای هستند که تقریبا هر بچه ای یاد داره. ولی هیچ می دونستین که چقدر دیگه از این اشکال ساده می شه با یک برگ کاغذ و بدون استفاده از قیچی درست کرد؟

اُریگامی، یا هنر تا کردن کاغذ، اولین بار در چین ابداع شد. تنها ابزاری که برای این هنر لازمه، یک برگ کاغذ مربع شکله که طرفینش می تونن رنگهای مختلفی رو داشته باشن.

توی این صفحه، می تونین لیست تقریبا کاملی رو از این اشکال به همراه نحوۀ ساختشون پیدا کنین.

و همینطور عکس زیر یک درنای کاغذیه، که یکی از زیباترین و مشهورترین اشکال سادۀ اریگامی است:

162070_paper_crane

...

آقای محترم… اکنون که از من ناامید شده اید حداقل بگذارید بگویم که چرا ناامیدتان کردم…

این روزها همه چیز را نمی توان به زبان آورد، و شاید برای من هیچ چیز قابل بیان نباشد، نه افکار زیبایی دارم و نه حرف زدن یاد گرفته ام. همیشه سعی کرده ام با خواندن کتابهای مختلف، گوش دادن موسیقی های عمیق و گاهگاهی شعرهایی که اکثراً چیزی از آنها نمی فهمیدم، فکر خود را زیباتر کنم؛ ولی افسوس که آنقدر برای این کتابها و موسیقی ها و شعرها بچه بودم که امروز جز یک سری افکار به هم ریخته و بی نظم، برایم چیزی باقی نمانده است.

نه…! من هنوز به آن بلوغی که شما به دنبال آن می گردید نرسیده ام. من چیزی در سابقه ام ندارم جز یک نوجوانیِ کال. دوره ای که تماماً به دنبال تقلید از کسی بودم که افکارش و ذهنیتش سالها فراتر از سن من بود. کسی که خود شما بیش از هر کس دیگر می شناسیدش…!

و من امروز یک دانشجویم… دانشجویی که در نوجوانی سعی کرد جوانیِ شخص دیگری را تجربه کند و در جوانی نمی داند که چه کسی باشد… چرا که آنقدر در افکار شخص دیگری گم شد که افکار خودش را گم کرد.

آقای محترم… این روزها من بیشتر به خودم نیاز دارم، تا کلاسهای ریاضی 1 و فیزیک 2 و زبان تخصصی. و من خوب می دانم که شما چقدر دلتان به حال پسری سوخت که می توانست بفهمد، ولی نفهمید… خوب می دانم…! ولی شما هیچ نمی دانید که آن پسر چه شد، وقتی در مقابل حرفهای شما هیچ چیز نبود که بتواند بگوید.

آقای محترم… این روزها همه چیز را نمی توان به زبان آورد!

خاطرات روسپیان سودازده من

"ای كاش زندگی چیزی نبود كه مثل  رود گل آلود هراكلیت بگذرد، بلكه  فرصت نادری بود تا در ماهیتابه از این رو به آن رو شویم و طرف دیگرمان هم تا نود سال دیگر سرخ میشد."

               - گابریل گارسیا مارکز، خاطرات روسپیان سودازدۀ من

از آنجایی که توی کشور ما پس از اینکه چیزی توقیف می شه، 95% مردم بهش دست پیدا می کنن، من هم پس از توقیف چاپ دوم کتاب "خاطرات دلبرکان غمگین من" نوشتۀ "گابریل گارسیا مارکز"، نسخۀ اینترنتی این کتاب رو با نام "خاطرات روسپیان سودازدۀ من" با ترجمۀ "امیرحسین فطانت" به راحتی به دست آوردم.

باید بگم این کتاب بر خلاف اونچیزی که از عنوانش به نظر می رسه، و همونطور که از نام نویسندش پیداست، یک شاهکاره! پرداخت دقیق به جزئیات، و وصف دقیق روحیات قهرمان داستان، که یک پیرمرد 90 ساله است آدم رو لحظه به لحظه بیشتر به خودش جذب می کنه؛ به طوری که خوندن سه، چهار صفحۀ اول کتاب برای اینکه تو رو متقاعد کنه که تا آخرین صفحۀ این رمان 100 صفحه ای دست از خوندن بر نداری، کافیه.

roospain

البته، باید از وزارت ارشاد عزیز هم که با توقیف کردن این کتاب، هم باعث گسترش اینترنتی کتاب و هم باعث کنجکاوی من برای خوندنش شد، تشکر کنم.

در ضمن… نسخۀ PDF این کتاب رو می تونید از اینجا دانلود کنید…!

کاشکی...

هر که آمد بار خود را بست و رفت

ما همان بدبخت و خوار و بی نسب

زان چه حاصل جز دروغ و جز دروغ…؟

زین چه حاصل جز فریب و جز فریب…؟

باز می گویند که فردایی دگر،

صبر کن تا دیگری پیدا شود

نادری پیدا نخواهد شد امید

کاشکی اسکندری پیدا شود…

این شعر، یکی از اشعاریه که در عین نا امید کننده بودنش، به دل آدم می شینه! هر چند این شعر رو مهدی اخوان ثالث (م. امید) در دوران محمدرضا پهلوی، تحت تاثیر عواقب کودتای 28 مرداد 1332 سرود، اما مثل اینکه این قصه همچنان ادامه داره.

«یک خطای دیدِ «فرهنگی

یک تئوری جالب وجود داره که می گه:

"ادراک شما از آنچه می بینید، می تواند نتیجۀ محیط و فرهنگی باشد که در آن زیسته اید."

به تصویر زیر نگاه کنین… چیزی که می بینین تا حد زیادی بستگی به جایی داره که توش زندگی می کنین:

optical illusion

خوب؟! چی دیدین؟

تقریبا همۀ مردم شرق آفریقا، گفتن که اون خانوم داره یه جعبه یا همچین چیزی رو با سرش نگه می داره و این افراد زیر یک درخت نشستن، و غربی ها هم گفتن که اونها توی یک اتاقن و بالای سر اون خانوم هم یک پنجره است.

و همینطور:

این فونت نستعلیق رو که کاملا استاندارد طراحی شده و به راحتی قابل استفاده است رو از دست ندین.

Only if I could!

سر قبر شخصي نوشته شده بود : کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اينک من در آستانه مرگ هستم مي فهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم.

- بر گرفته از وبلاگ رد پای من

در حاشیه:

- شما رو به یک آرایشگاه مجازی با حجم 6.2 مگابایت دعوت می کنم…! فراموش نکنید که برای ورود به این آرایشگاه استفاده از یک هدفون استریو الزامی است.

To Do List Book!

To Do List

حتما تا به حال براتون پیش اومده که یک لیست از کارهایی که باید انجام بدین رو برای خودتون درست کنین. کارهایی مثل خریدهای روزانه، تلفنهایی که باید بزنین یا چیزایی که باید راجع بهشون فکر کنین.

کسانی که این لیستها رو درست می کنن یه اینکه ممکنه کس دیگری هم لیستشون رو بخونه فکر نمی کنن، به همین دلیل گاهی توی این لیستها چیزای عجیب و بامزه هم پیدا می شه.

خانوم ساشا کیگن از 7 سال پیش شروع به جمع آوری این لیسها کرده. این خانوم با شروع یک مجله به نام "To Do List" از همه درخواست کرد که این لیستها رو براش بفرستن. حدود پنج هزار لیست جمع آوری شد و بالاخره یک کتاب به چاپ رسوند.

بعضی از این لیستها واقعا خوندنی ان… مثلا شخصی کارهایی رو که باید قبل از مرگ انجام بده رو لیست کرده، یا شخصی لیست کارهایی رو که قبل از حامله شدن باید انجام بده رو نوشته!!!

ممکنه خرید این کتاب توی ایران مشکل باشه، با این حال حتما یک نگاه به این وبلاگ بندازین.

همچنین موجود است:

زندگی کورکورانه من!

همۀ واقعیت اطراف من شامل چیزهایی می شه که می تونم ببینمشون، لمسشون کنم یا بچشمشون. اما نمی دونم این چیزهایی که می بینم آیا واقعا وجود داره یا چشمای من اونها رو به وجود آورده. همه چیز به نظرم عجیب و نا شناخته می رسه.

این دنیایی که آدما به نظر خودشون دارن می سازنش واقعا کجاست؟ چرا هیچ کس نمی دونه برای چی سعی داره دنیا رو زیباتر کنه؟ مگه نسلهای بعد از ما به کجا قراره برسن؟ مگه آخر زمان چه خواهد شد؟ اصلا آیا آخری بر این رمان وجود داره؟ چه بسا انسانها منقرض بشن و زمان همچنان ادامه داشته باشه…!!!

- حتی نمیدونم چرا باید سعی کنم که زنده بمونم…! یا چرا باید خوب زندگی کنم! اگر می گن ثروت فقط به درد این دنیا می خوره اما علمی که تمامش بر مبنای قوانین این دنیاست پس از مرگم به چه کار من مباد؟

————————

پ.ن نداریم!

خدا...

هر کدوم از ما توی فکرمون به خدایی ایمان داریم که به نظر خودمون دانای مطلقه… بر اساس منطق انسانی برای کسی که دانای مطلق باشه زندگی کردن بی معنا می شه! منظورم اینه که اگر کسی همه چیز رو بدونه مسلما هیچ رغبتی به زندگی پیدا نمی کنه! و نیز اگر خدا از آینده ی انسان ها با خبر باشه، چه دلیلی برای آفریدن ما داشته؟ اصلا چه دلیلی برای زندگی داشته؟

البته این منطق منه که اینجوریه! با تمام ارادتی که من نسبت به جناب خدا دارم، این قضیه برای من غیر قابل قبوله!

پ.ن1: خیلی درگیرم این روزها! من رو حلال کنید… ممکنه از فرط خستگی یکی از همین روزها به ملکوت اعلا بپیوندم…!!!

پ.ن2: در نظر داشتیم که قالب اینجا رو عوض کنیم! نظرات شما صمیمانه مورد قبول حق قرار گیرد!

در حال بارگزاری مقالات بیشتر...