سریالهای ناتمام

این روزها همۀ سریالها به خوبی و خوشی مشغول تموم شدنند… و ما هم که نشسته ایم و پایان خوش این سریالها رو که همه مون ازش خبر داشتیم، نگاه می کنیم. همۀ مریض ها شفا پیدا کردن، همۀ آدم بدها به راه راست هدایت شدن و همۀ عاشق و معشوقا به هم رسیدن ( عروسیشونم مثل همۀ فیلم ها و سریالهای ایرانی توی یه حیاط بزرگه که یه حوض گنده وسطش داره و چراغونی هم شده)

باشه تا ماه رمضون بعدی و سریال های بعدی و پایان خوششون… و مردمی که دوباره می شینن به نگاه کردن تک تک سریالها و گاهی اشک می ریزن و گاهی ذوق می کنن!

این وسط باز لایحه های عجیب مجلس و طرح های خشونت آمیز نیروی انتظامی و حکم های اعدام و سنگسار  و بازداشتهای پی در پی دانشجوها و اساتید هم فراموش می شه…

درسته که دولت خرابکاری زیاد می کنه… ولی بلده که چه جوری سر مردم رو گرم کنه! مگه نه؟

پ.ن1: در پی آموزش های سریالهای ماه رمضون، دختری گاو صندوق پدرش رو به شیوۀ رز تخلیه کرد و نیز پسری به شیوۀ آقا مصطفی صاحب همسر شد.

پ.ن2: بودجه واردات بنزین ته کشید!!! دماغ دولت گویا بدجوری سوخته…

پ.ن3: بی خود منتظر نباشین دلیل نبودنم رو بگم! از این خبرا نیست!

فارسی + عربی؟

من که اصولا با این سریالهای ماه رمضون مشکل دارم، ولی شنیدم که یه بنده خدایی به نام پری خانوم در یه سریالی به نام اغماء، لطف فرموده در مورد زبان فارسی اظهار نظر کرده. تا اینجا مشکلی نداره منتها این نظر ایشون مبنی بر این بوده که زبان اصیل فارسی به مقدار زیادی ناقصه و اگر با زبان عربی مخلوط نشه، اصلا قابل استفاده نیست!

به نظر شما این حرف درسته؟

البته من در جریان هستم که 30 تا 40 درصد زبان فارسی امروز ما، کلمات عربیه ولی اینکه بدون این کلمات نمی شه کاری از پیش برد یه کم بحث بر انگیزه! نظرتون چیه؟

———————-

پ.ن1: با توجه به اینکه رئیس جمهور آمریکا مدتهاست قصد سفر و سخنرانی در ایران رو داره، منتها روش نمی شه بگه، آقای احمدی نژاد خیال ایشون رو راحت کرد!

پ.ن2: آخرین رئیس جمهوری آمریکا، که به ایران اومد جیمی کارتر بود (سال 1977).

پ.ن3:دوستان اگر هنوز وبلاگ ندارین بیاین برین از این خانوم 108 ساله یاد بگیرین و خجالت بکشین!

پ.ن4: من با صدای هارد کامپیوتر هیچ مشکلی ندارم… حتی موقعی که داره خیلی خیلی زور می زنه… ولی من نمی دونم آخه این روزا این شکم من آیا روزی 25 بار ویندوز لود می کنه؟

نوستالژیا؟؟؟

اول مهر است این روزها… و ما شدیدا دچار نوستالژیای حاد شده ایم…! منتها این نستالژی ما ربطی به تخته سیاه و کت و شلوار سرمه ای و گچ و ساندویچ های کالباس نداره، نوستالژیِ چیزایی که هیچ وقت نداشتیمه…

مثلا من همیشه دوست داشتم با این اتوبوسای زرد که روش نوشته School Bus برم مدرسه…

یا مثلا دوست داشتم توی کتاب ادیبیاتم 4 تا شعر از شاملو و دو تا داستان از هدایت می بود که با دبیر ادبیاتمون روشون بحث کنیم…

یا دوست داشتم روی نیمکت بغل دستیم عوض دو تا هیکل گندۀ ریشو، دو تا دختر می بود… (چیه خوب…؟ دوست داشتم دیگه)

چه کنیم که گذشت اون زمان و دست زمانه ما را بدین نقطه که هستیم پرت کرد، که از بخت بد ما گویا نشونه گیریش هم اندکی بد بود…

—-

پ.ن 1: ما شدیدا نمی دانیم اگر این خدا ما را با خوردن یه کوفتی از بهشت شوتمون کرد، الان ما چه کوفتی بخوریم که از زمین شوتمون کنه؟

پ.ن 2: زندگی بدون موبایل چقدر سخته…؟! خدا انشالله موبایل های همه تون رو توقیف کنه تا من رو درک کنین.

پ.ن3: چرا اینقدر آلمانی سخته؟ یکی یه راهکار بده من می خوام آلمانی یاد بگیرم.

ترس...

یادم میاد بچه که بودم، از اینکه از یه چیزایی نمی ترسم احساس غرور می کردم…! به همه جا سرک می کشیدم و هر چیزی رو امتحان می کردم…

این روزا وقتی رو لبۀ بالکن راه می رم… یا وقتی با سرعت 140 کیلومتر بر ساعت تو وکیل آباد ویراژ می دم… یا وقتی کنار پنجرۀ خونۀ مامان بزرگم که طبقۀ دهمه می شینم…، فکر می کنم یه چیزی کم دارم… فکر می کنم که یه چیزی باید مانع از این کارا بشه…!

اینه که احساس می کنم گاهی ترس لازمه که به آدم بفهمونه هنوز زنده است…

پ.ن1: ولی من از شکنجه می ترسم… از مرگ با شکنجه نفرت دارم…

پ.ن2: یک شنبه اول مهر می باشد…! تابستون خوب بود!

پ.ن3: من همچنان از پاییز متنفرم… بچه که بودم دلیلش رو گفته بودم…

میهمانی خدا...

ماه رمضان شروع شد…!

ساعت کاری اداره جات تغییر کرده… از ساعت 8:15 می رن سر کار تا ساعت 9 دورۀ قرآن دارن. ساعت 11:30 می رن نماز جماعت و تا ساعت 12:15 می شینن به دعا و نیایش و جمع آوری ثواب. ساعت 2 هم که تعطیل می شن. مشکلات مملکت رو هم که تو ماه رمضان خود خدا میاد حل می کنه. دمش گرم واقعا… ماه مهمانی خداست دیگه… خدا هم که خیلی مهمان دوسته!

زندگی ما هم که مختل شده اساسی… از صبح تا غروب باید له له بزنیم و برای یه لیوان چایی کلی ژانگولر بازی در بیاریم! نهارم که اصلا فکرشو نکن.

برنامه های تلویزیون هم که از همیشه دیدنی تر شده…! روزی 12 ساعت قرآن، روزه، دعا و انواع و اقسام مراسم مذهبی پخش می شه و بقیه اش هم سریال هایی با مضامین کاملا مذهبی… به جان خودم اگه خود خدا هم می خواست تو ایران تلویزیون نگاه کنه حالش به هم می خورد.

پ.ن1: من واقعا از این حجاب برتر حالم به هم می خوره… اصلا هم از این زنای چادری خوشم نمیاد… اونوقت مامانم "نذر" کرده که تمام ماه رمضان رو چادر بپوشه! توجه کردین که چی شد؟!

پ.ن2: یکی از خانوم های محترم و محجبه که مامور امر به معروف و نهی از منکر در نمایشگاه بین المللی بوده، لطف کرده به یک خانوم فحش داده. این خانوم هم عصبانی شده و یه تو گوشی به این خانوم محجبه تقدیم کرده. این خانوم محجبه هم کم نیاورده و با لگد کوبونده تو شکم طرف مقابل…

پ.ن3: در واقع اون خانوم بد حجاب بر حسب اتفاق 4 ماهه حامله بودن و در همان لحظه بچه شون سقط شده و خونریزی می کنند و به بیمارستان منتقل می شوند.

پ.ن4: پس از شکایت، اون خانوم محکوم به پرداخت دیه برای "توگوشی زدن" می شن.

پ.ن5: قرار بود توی گلبهار یه مسابقۀ دوچرخه سواری "برای کودکان زیر 7 سال" برگزار بشه…! نذاشتن دخترا توی مسابقه شرکت کنن.

پ.ن6: من رسما داره حالم به هم می خوره… می فهمین که چی می گم؟!

در آینه…

قضیه:

کوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود

و انسان با نخستين درد.

در من زنداني‌ي ِ ستم‌گري بودکه به آواز ِ زنجيرش خو نمي‌کرد ــ

من با نخستين نگاه ِ تو آغاز شدم.

- احمد شاملو

نتیجه:

کوه با آخرین سنگ‌ها تمام مي‌شود

و انسان با آخرین درد.

من با آخرین نگاه ِ تو تمام شدم.

—–

پ.ن1: انتخابات واحداتمان را انجام دادیم و خیالاتمان راحت شد…

پ.ن2: دوران مجردی بسیار شیرین می نماید، فقط اولش کمی سخت بود. من فعلا تمام شده ام… تا ببینم با نخستین نگاه چه کسی آغاز بشم.

ای زندگی...

یه حسن زندگی اینه که هر چی بخوای می تونی توش بخندی… نه به جوکها و اس ام اس های خنده دار… به تک تک جکها و اس ام اس های بی مزه، به دردسرهای همیشگی، به بحث و جدل های روزمره، به کارهای تکراری ای که باید هر روز انجام بدی و خودتم نمی دونی چرا! اصلا به خود زندگی کردن… زندگی ای که با هزار تا بدبختی داری می سازیش و از آخرشم نمی دونی برای چی…!

یه عده فکر می کنن زیباترین جنبۀ زندگی توانایی عاشق شدنه… تمام زندگیشونو برای عشق می ذارن و می میرن…!

یه عده فکر می کنن که زیبایی زندگی توی کسب علمه و ز گهواره تا گور دانش می جوین…!

یه عده فکر می کنن زندگی پر از زیبایی های نهفته است که باید کشف بشه و عمرشون رو می ذارن برای هنر…!

یه عده فکر می کنن زندگی امتحان خداست و این زندگی چیزی نیست جز تلاش انسان برای اون دنیا… اینا هم تمام عمر نماز می خونن و روزه می گیرن و دعا می کنن…!

ولی من به همه شون می خندم و زندگی می کنم…!

—–

پ.ن: دوستان هی نیاین کامنت بزارین که چرا آپ نمی کنی، بابا نوشتن حس می خواد.

پ.ن2: می بینم که باز داره وقت انتخاب واحد فرا می رسه و تابستون هم کم کم هوتوتو… کی می کنه اینقدر تغییر رو!

پ.ن3: چه معنی می ده بعد اینکه سه هزار تا اس ام اس برات می زنم، یه دونه اس ام اس می دی که ممنون از بابت اس ام اسا؟

پ.ن4: من آخرش نفهمیدم که پ.ن باید به متن اصلی ربط داشته باشه یا نه؟ دوستان کمک کنند خواهشاً!

رفتیم سفر

برای من که همیشه توی هوای آلوده و خشک مشهد ول می گردم، یه مسافرت چند روزه به شمال می تونه حالات مختلفی رو به دنبال داشته باشه. نشسته بودم لب ساحل (مثلما کثیف و) شنی بابلسر و به دریای پر تلاطم فکر می کردم. برای بومی های اون منطقه تلاشهای بی پایان دریا دیگه عادی شده ولی برای من غیر قابل تحمله…! این که همیشه موجهای دریا به سمت خشکی میان. مگه تو خشکی چه خبره که دریا می خواد بیاد تو خشکی؟ به خدا دو ساعت نشسته بودم کنار ساحل داشتم به همین اراجیف فکر می کردم. بی کاریه دیگه.

ولی یه چیزی خیلی حال داد. خوندن شعر "دختران دریا"ی شاملو (از کتاب آهنگهای فراموش شده، انتشارات مروارید) کنار دریا…! پیشنهاد می کنم حالا کنار حوضم شده، این شعر رو بخونید.

پ.ن الف: ابوی گرامی هم از دست کارای من کفرش در اومده… یه مدت بود هر کار دلم می خواست می کردم حالا قرار شده از این به بعد آب خوردنم رو هم با ایشان هماهنگ کنم…

پ.ن ب: همه تان را کنار ساحل دعا کردیم… چی بگم خوب؟؟؟! سوغاتی که نمی خواین. می خواین؟

پ.ن ج: این بیت از محسن نامجو رو در نظر بگیرین:

_"اینکه زاده ی آسیایـــی رو می گن جـبر جغرافیـــایی

اینکه لنگ در هوایی صبحونه ات شده سیگار و چایـی"

_یه مدت با مصرع اولش همدردی می کردم، حالا با مصرع دومش…! نمی دونم بعدش می خواد چی بشه.

خدایا اومدیم...!!!

من باورم نمی شه… واقعا می بینید چه جوری داریم روز به روز به دست یابی تمام رویاهامون نزدیک تر می شیم؟ تازه می دونید که همه اینها رو باید مدیون انقلاب اسلامی، و به خصوص آقای دکتـــــر احمدی نژاد باشیم. چه جسارتی داره این مرد. تمام این روزنامه های منحرف و غرب زده رو محو کرد. اصلا معنی نمی ده مردم بیان بجای خوندن رسالۀ علمای اسلامی، این روزنامه ها رو بخونن. اســتغفــــــرالـــــله…

البته علما بر سر دلیل توقیف شرق شک دارن. بعضیا می گن اینه… بعضیا می گن این یکیه. بعضیا هم می گن هیچ کدوم نیست، اینه.

الاینک* مرتبط:

بازتاب ، بی بی سی ، فارس نیوز ، خبرنامه امیرکبیر ، صدای آمریکا

اینم نوشتۀ جالب نیما اکبرپور…

و اما دیگر الطاف دولت:

می دونستین دوچرخه سواری و اسکیت توسط زنان تو اصفهان ممنوع شده؟ خوب پس بدونید.

بنزین که تا پنج سال دیگه سهمیه بندیه، دولت هم با عرضۀ بنزین آزاد مخالفه، گازوئیل هم که داره به سرنوشت بنزین دچار می شه. اینجا نوشته به جان خودم.

*: جمع لینک (چقدر خنگین شما)

——–

پ.ن: من نمی دونم دارم این وبلاگ رو رسما برای الهام می نویسم، یا بقیه هم میان می بینن و کامنت نمی ذارن.

پ.ن2: یه چیز دیگه رو هم نمی دونم، چه معنی می ده دو نفر بعد 20 سال زندگی با سه تا بچه از هم جدا بشن؟ به شما چه ربطی داره که کدوم دو نفر.

پ.ن3: این پیشنهاد جالب زد فیلتر رو بخونید جون من.

پ.ن4: خیلی لوس شدم. نه؟ (اگه الهام بود می نوشت غلط کردین بگین آره… ولی من که الهام نیستم)

مرد جان به لب رسیده را چه نامند...!

رفتیم به کنسرتی فوق العاده و نشستیم با پنجاه، شصت نفر دیگه ای که برای دیدن این اعجوبه اومده بودن. هیجان انگیز بود، گوش دادن به موسیقی ای که 90% مردم یا نمی شناسنش یا باهاش مخالفن. موسیقی ای به دور از تمام کلیشه ها و عادت های موسیقیایی معمول…! معجون بی نظیری از نوازندگی و خوانندگی…!

باورم نمی شه چطور یک نفر فقط با یک ساز معمولی، در کنسرتی بدون برنامه ریزی قبلی، همۀ حاضرین رو به وجد آورد. فقط می تونم بگم فوق العاده بود… دمت گرم آقای محسن نامجو…!

پ.ن1: تازه دارم می فهمم هنر به چی می گن و ما چی بر سرش آوردیم.

پ.ن2: دوستانی که هنو من و به خاطر اون غیبت من رو نبخشیدن، در اطلاع باشن که مهلتشون رو به پایانه، هر چه سریعتر اقدام کنن.

پ.ن3: به تمامی استفاده کنندگان از سرویس های مرحوم پرشین بلاگ، و اخیرا مرحوم بلاگرد، تسلیت پرت می کنیم.

در حال بارگزاری مقالات بیشتر...