تابع زمان

بچه که بودم در نظرم توقفِ زمان چیزِ جالبی می‌آمد، همان چیزی که هر عاشقی در لحظه‌ی وصال آرزویش را دارد… چه آرزویِ کودکانه‌ای، وقتی زمان متوقف شود عشق مفهوم‌اش از بین می‌رود، زندگی بی‌معنی می‌شود و جهان می‌شود پر از «هیچ چیزِ» آزار دهنده. می‌دانی شاید مشکل از ریاضیات باشد. اینکه هر چیزی در جهان تبدیل شده به تابعی از زمان، مثلاً تابه‌حال فکرش را کردی اگر خیلی چیزها را بدهی به تابع زمان یک دفعه یک چیز جدید از آن طرف خارج می‌شود؟ مثلاً اگر زمان نباشد یک بچه همیشه یک بچه می‌ماند و یک آدم‌بزرگ احمق تا ابد یک آدم‌بزرگ احمق می‌ماند -البته در مورد آدم‌بزرگ‌ها شک دارم که زمان بتواند رویِ حماقت‌ِشان تأثیر خاصی داشته باشد-، یا مثلاً یک عاشق همیشه همان‌قدر که عاشق بوده عاشق می‌ماند، خنده‌دار نیست؟ این که نتوانی بیشتر دوست داشته باشی یا کمتر؟ شبیه به کسی هستی که یک صف طولانی برایِ گرفتنِ آب ایستاده‌ای در حالی که تشنه هستی و لیوانی با کمی آب در آن در دست داری ولی نمی‌توانی از آب بنوشی و یا از آن به کسی بدهی و صف هم تا ابد ثابت باقی می‌ماند و هیچ‌وقت کسی به آن اضافه نمی‌شود یا کسی از آن نمی‌رود. این عینِ زندگی با «هیچ چیز» است و همه‌یِ این اتفاقات از وقتی شروع شد که یک‌بار از خواب بیدار شدم و دیدم ساعتِ دیواریِ کهنه‌یِ اتاق‌ام نیست و بعد زمان گم شد.

الهام گرفته از نوشته رامین نجارباشی: زمان – تیک تاک 

خدمت سربازی

زندگی از روزی شروع می‌شود که دفترچه‌ی اعزام به خدمت را پست می‌کنی و تا روزی ادامه پیدا می‌کند که اعزام می‌شوی. آدم‌ها را یک به یک از بر می‌کنی. از تک تک لحظه‌هایت خاطره ثبت می‌کنی برای روز مبادا. یک به یک حرف‌های آدم‌ها را با رنگ قرمز می‌نویسی روی دیوارهای مغزت و زیر بعضی‌هایشان را خط می‌کشی. حرف‌های نزده‌ات را می‌زنی. ناتمام‌هایت را تمام می‌کنی. راه‌های نرفته‌ات را می‌روی. بارها و بارها درون کوچه‌ها قدم می‌زنی و هوای شهرت را نفس می‌کشی و در تمام مدت دلت آشوب است. دوست داری تک تک آدم‌هایت را روبرویت بنشانی و یک به یک دستشان را بفشاری، به درون چشمانشان خیره شوی و از آنان قول بگیری که همان‌طور بمانند. اعزام که می‌شوی، آدم‌هایت می‌شوند خاطراتی که از آن‌ها در ذهنت حک کرده‌ای. تغییری نمی‌کنند، درست همانی می‌مانند که باید باشند، خاطرات شیرین و تلخ آدم‌ها در ذهنت تکرار می‌شوند و تو تمام سختی‌ها را و دوری‌ها را با خاطراتت پر می‌کنی. حرف‌هایشان را مرور می‌کنی، با حرف‌هایشان می‌خندی، گاه نگران می‌شوی و گاه خوشحال. صدایشان را در آخرین روزهای رفتنت به خوبی به یاد می‌آوری که برایت آرزوی موفقیت کردند. و تو چقدر خوشحال می‌شوی از داشتن دوستانت. دوستانی که سختی‌هایت را ساده می‌کنند با حرف‌هایشان که حک شده بر دیوارهای مغزت. اعزام که می‌شوی، آدم‌هایت پررنگ می‌شوند. پررنگ‌تر از همیشه و هیچ یک تغییر نمی‌کنند… در ذهنت.

خدمت که تمام می‌شود و بر که می‌گردی، دیری نمی‌پاید که می‌فهمی آدم‌هایت، با تصاویرشان درون خاطراتت، دو سال اختلاف سنی دارند. به اندازه‌ی دو سال تغییر کرده‌اند. دو سال بزرگ‌تر شده‌اند و دو سال نبودن تو همان‌قدر که آن‌ها را در ذهن تو پررنگ کرده است، تو را در ذهن آن‌ها کمرنگ کرده است. خدمت که تمام می‌شود باید بدانی که تو مربوط می‌شوی به خاطرات دو سال پیش آدم‌هایت. خاطراتی کمرنگ. خاطراتی رنگ و رو رفته که رویشان را هزاران خاطره جدید پر از آدم‌های متفاوت گرفته است و حال تو آمده‌ای و جلویشان ایستاده‌ای و خاطرات کهنه‌ی رنگ و رو رفته‌شان را بیرون کشیده‌ای و آن‌ها را به سرفه می‌اندازی، از غبار روی خاطرات. خدمت که تمام می‌شود، یک شب کارت پایان خدمتت را در دستت می‌گیری و یک به یک کوچه‌های بارها رفته‌ی شهر را قدم می‌زنی و تک تک خاطرات حک شده در ذهنت را مرور می‌کنی. نوشته‌های قرمز روی دیوارهای مغزت را که زیر بعضی‌هایشان خط کشیده‌ای می‌خوانی و به درون چشمان آدم‌های درون مغزت خیره می‌شوی و از آن‌ها می‌خواهی که قول بدهند…

Shape of My Heart

باید مدت‌ها بگذرد و آدم‌ها بیایند و تو عاشق شوی و بروند و هر روز با چشمان خیس در خاطراتشان دست و پا بزنی تا بدانی که آدم، تنها یک بار عاشق می‌شود. تنها یک بار یک نفر می‌آید و تو هر ثانیه‌ی بودنش را زندگی می‌کنی، تک تک کلماتش را از بر می‌کنی و ذره ذره‌ی تنش را می‌پیمایی و دلت می‌شود درست به اندازه‌ی عشقت به همان یک نفر. دل آدم فقط یک بار شکل می‌گیرد و درست در همان نقطه که شکلش مشخص شد کارت تمام می‌شود. آن آدم می‌رود و تو می‌مانی با دلت که دیگر هیچ وقت هیچ جای دنیا کسی را پیدا نمی‌کنی که اندازه‌اش شود. می‌روی همانی که دلت را شکل داده بود پیدا می‌کنی و می‌گذاری‌اش درست وسط دلت اما باز هم اندازه نمی‌شود. آدم‌ها عوض می‌شوند، دل آدم‌ها اما تنها یک شکل دارد.